تکه های پازل

تکه های پازل

پسری کوچک تمام روز منتظر بود تا پدرش به خانه برگردد. عید کریسمس نزدیک بود و او هم مانند دیگر کودکان با انرژی زیاد منتظر رسیدن آن بود.

مادرش خیلی کار داشت. چقدر خسته کننده به نظر می رسید آشپزی، نظافت خانه و پرداخت قبض ها پسر کوچک با خود فکر کرد مادرش هیچ وقت برای بازی وقت ندارد؟ و با خود گفت او هیچ وقت نمی خواهد بزرگ شود اگر وقتی برای بازی کردن نداشته باشد همان بهتر که همیشه کوچک باشد. سپس به سمت پنجره رفت و و منتظر پدرش شد تا به خانه برگردد.


بالاخره پدرش به خانه رسید وقتی که در را باز کرد او به سمتش دوید تا از پدرش استقبال کند.

– بابا! اومدی خونه! حالا می تونیم با هم بازی کنیم!

او پدرش را در آغوش گرفت. پدر که خیلی خسته بود آهی کشید. پسرش را در آغوش گرفت. کت و کفشش را درآورد و به سمت اتاق نشیمن رفت. روی مبل لم داد و چشمانش را بست.

– بابا! بیا بازی! او دستان پدرش را گرفت و کشید.

پدر جواب داد:

– بابا خسته است، خیلی خسته تر از اونی که بتونه بازی کنه.

به نظر می رسید این بدترین چیزی بود که پسر بچه می توانست بشنود. پسر کوچوک فقط ایستاد و به پدرش خیره شد.

بابا! صدای پسر بچه لحن التماس داشت.

پدر گویا تیری در قلبش احساس می کرد اما خسته تر از آنی بود که بتواند بلند شود. دستش را حرکت داد و مجله ای از روی میز برداشت.

اما پسر بچه تسلیم نمی شد. در حالیکه پدر سعی داشت آن مجله را بخواند او آنجا ایستاده بود و از پدرش می خواست که با او بازی کند. پدر برای ساکت کردن بچه برگی از مجله را کند. نقشه یک کشور در این صفحه وجود داشت. آنگاه آن نقشه را به تکه های کوچکتر تقسیم کرد و آنرا به کودک خود داد.

– و گفت وقتی با تو بازی می کنم که این پازل را درست کنی و این نقشه را مانند اولش کنار هم بچینی.

حالا پدر مطمئن بود که می تواند برای مدتی با خیال راحت استراحت کند و چشمانش را بست. این نقشه خیلی بزرگ بود و برای پسر بچه ای به آن سن کار راحتی نبود که آن پازل تکه کاغذ پاره ها را دوباره کنار هم بچیند. پسر بچه با اشتیاق تکه های کاغذ را برداشت و رفت.

بعد از چند دقیقه ای پدر کشش آشنایی در دستش احساس کرد.

بابا من پازل را کنار هم چیدم حالا بیا با هم بازی کنیم!

پدر چشمانش را باز کرد پسر بچه کاغذ را در کنار خود داشت و همه تکه های آن بدرستی به یکدیگر چسبیده بودند.

پدر با تعجب پرسید:

چطور اینقدر سریع تونستی اینارو به هم بچسبونی؟

او اینرا گفت و از جایش بلند شد.

به نقشه نگاه کرد کامل و بی عیب و نقص بود.

پسر بچه در پاسخ گفت:

– سمت دیگر نقشه عکسی از بابا نوئل بود

پدر عکس را برگرداند بله درست بود پدر پیر کریسمس سمت دیگر نقشه بود.

پسر بچه گفت:

– من به جای اینکه پازل نقشه را درست کنم پازل بابانوئل را درست کردم و وقتی تمام شد صفحه را برگرداندم!

او به پسرش که خندان و خوشحال از این پیروزی بود نگاه کرد و با خنده به سمت او رفت و گفت:

– خیلی خوب پسرم حالا دوست داری چی بازی کنیم؟

پسر بچه مطمئن بود که این مشکل را حل می کند کاری که او انجام داد این بود که به مشکل از زاویه ای دیگر نگریست و موفق شد.

ما همیشه در تله راه های سنتی می افتیم ما هم می توانیم گاهی مانند یک پسر بچه ۶ ساله فکر کنیم. نظر شما چیست؟ اگر این دفعه به مشکلی بزرگ برخورد کردید سعی کنید کودکانه به آن نگاه کنید و سعی کنید راه حلی برای آن بیابید. فکر کنید سرگرم کننده ترین راه برای حل این مسئله چیست؟ عجیب ترین روش کدام است؟ اگر هیچ چیز نداشتید چه اتفاقی می افتاد؟ خارج از چهارچوب فکر کنید افکار خود را بچرخانید و آنگاه است که می بینید ناخودآگاه شما راه حل جدیدی به شما ارائه می دهد.

ترجمه: علی یزدی مقدم

مطالب مرتبط