قدرت لمس مایداس

قدرت لمس مایداس

افسانه ای هست درباره پادشاهی به نام مایداس. او بیش از تصور طلا داشت و هر چه طلای بیشتری جمع می کرد باز هم طلای بیشتری می خواست. او طلای خود را در اتاق امنی نگهداری می کرد و هر روز زمان زیادی را برای حساب کردن مقدار طلای خود در آن اتاق می گذراند.

یک روز که او در حال شمردن سکه های طلا بود صدای عجیبی شنید و هر چه گشت صاحب صدا را نیافت. دقت کرد آن صدا داشت با او صحبت می کرد صاحب صدا گفت: می خواهم یک آرزوی تو را برآورده کنم. پادشاه خوشحال شد و گفت: من می خواهم هر چیزی را لمس می کنم به طلا تبدیل شود. صاحب صدا از او پرسید آیا مطمئنی؟ و پادشاه پاسخ داد بله. و این پاسخ را دریافت کرد فردا صبح با طلوع خورشید تو این قدرت را بدست خواهی آورد.

پادشاه با خود فکر کرد حتما آنقدر در این اتاق تنها بوده که دچار خیالات شده است همچین چیزی نمی تواند حقیقت داشته باشد. اما روز بعد وقتی که از خواب بیدار شد او رختخواب، لباس ها و هر چه دوروبرش بود لمس کرد و همه آنها به طلا تبدیل شدند.  او از پنجره به بیرون نگاه کرد و دختر خود را دید که در باغ خانه در حال بازی کردن است. تصمیم گرفت به او هدیه ای بدهد و او را خوشحال کند اما فکر کرد قبل از اینکه به باغ برود بهتر است کتابی بخواند اما به محض اینکه کتاب را لمس کرد تبدیل به طلا شد و نتوانست آن را بخواند. آنگاه نشست تا صبحانه را صرف کند به محض اینکه میوه ها و لیوان آب را لمس کرد همه تبدیل به طلا شدند. او گرسنه شده بود و با خود گفت من نمی توانم طلا را بخورم و بیاشامم! آنگاه دخترش وارد اتاق شد و پادشاه دخترش را بغل کرد تا او را ببوسد اما دختر بچه تبدیل به مجسمه طلا شد. لبخند بر لبان پادشاه خشک شد.

پادشاه سرش را به زیر انداخت و شروع به گریه کرد. آن صدای عجیب را دوباره شنید که به او می گفت آیا با قدرت لامسه جدید خود خوشحال است و از آن لذت می برد. پادشاه پاسخ داد من بدبخت ترین مرد دنیا هستم صدای عجیب از او پرسید کدام را ترجیح می دهی خوراک و دختر دوست داشتنی خود را یا یک مجسمه و کوهی از طلا؟ پادشاه گریه کرد و تقاضای بخشش کرد و گفت لطفا دخترم را به من برگردان من تمام طلای خود را به تو می دهم زیرا بدون دخترم من هیچکدام از اینها را نمی خواهم. آن صدای عجیب گفت اکنون تو عاقل تر از قبل هستی و همه چیز را به حالت اول بازگرداند و دخترش را به او باز گرداند و درسی به او موخت که تا آخر عمر فراموش نکرد.

درس اخلاقی که از این داستان می توان گرفت چیست؟

۱٫ ثروت باد آورده تبدیل به مصیبت می شود.

۲٫ گاه بدست آوردن چیزی که آنرا ندارید مشکلات بیشتری از نداشتن آن دارد.

۳٫برخلاف بازی فوتبال که بازیکنان می توانند تعویض شوند در بازی زندگی فرصت تعویض یا تکرار بازی وجود ندارد. در دنیای واقعی بر خلاف آنچه که برای پادشاه پیش آمد شانس دومی برای به عقب برگشتن و حذف مصیبت پیش آمده وجود ندارد.

ترجمه: علی یزدی مقدم

مطالب مرتبط