آیا می توان به رویا ها امید بست؟

آیا می توان به رویا ها امید بست؟

آیا تا به حال آرزویی داشته اید رویایی که می خواستید در دنیای واقعی آنرا به حقیقت تبدیل کنید؟ و آینده ای متفاوت برای خود بسازید؟ آیا هیچگاه نخواسته اید شغلی متفاوت داشته باشید کسب و کاری که مال خودتان باشد و برای خودتان کار کنید؟ تا کنون چند بار آرزو کرده اید زندگی ای متفاوت از آنچه اکنون دارید را بدست آورید؟

آیا می توان به رویا متکی بود؟

بدون شک همه در دوره های مختلف زندگی خود آرزو های مختلفی داشته اند. آیا توانسته اید به همه رویا های خود برسید؟ آیا در راهی که به رویای شما ختم می شود قدم برداشته اید؟ آیا از مسیر رویا ها خارج شده اید و میدان را به دیگران واگذار کرده اید؟ آیا تا به حال به قسمتی از رویا های خود دست یافته اید و این موفقیت محدود را با دید منفی نگریسته اید و از کار خود منصرف شده اید؟

چندین سال پیش من رویایی داشتم می خواستم یک صفحه بازی بسازم و با فروش آن برای خود رفاه و خوشبختی را بدست آورم. همراه با شریکی که رویای مشترکی داشتیم هدف خود را به اهداف کوچکتری تقسیم کردیم و بعد از ساعت های طولانی کار و برنامه ریزی و بازبینی های متعدد رویای خود را به واقعیت تبدیل کردیم و یک صفحه بازی ساختیم. حال زمان سرمایه گذاری بود. ما نباید در این مرحله متوقف می شدیم و به آن به چشم مانعی که باید از آن عبور می کردیم نگاه کردیم و با برنامه ای که از قبل داشتیم توانستیم حامیانی برای خود بیابیم و به این ترتیب شرکت ما پا به عرصه گذاشت و زندگی خود را آغاز کرد. حال نوبت بازاریابی و تبلیغات بود. تبلیغات تلوزیونی، نمایش های آخر هفته بازرگانی، تبلیغ در مجلات و روزنامه ها، پیام های بازرگانی که از رادیو پخش می شد و… به کار گرفته شد.

دورانی بسیار هیجان انگیز بود. به نظر می رسید رویا ها یمان به حقیقت پیوسته است باید فروش خود را بالاتر می بردیم تا شرکت خود را توسعه می دادیم و صفحه بازی خود را به تمام دنیا معرفی می کردیم. صفحه بازی ما به سرعت فروش رفت و حسابی سر وصدا کرد. اما پس از مدت کوتاهی فروش فروکش کرد. و اوضاع کسب و کار ما خراب شد.

داستان را کوتاه کنم، کمپانی ما منحل شده بود و رویاهای ما و سرمایه گذارانمان نقش بر آب شده بود. گذشته از پولی که از دست داده بودیم ساعت ها کار و زحمت، بازاریابی، تبلیغات همه بر باد رفته بود. اکنون باید به همان شغل قدیمی بازمی گشتم کاری که از گذشته سخت تر به نظر می رسید. آیا این آخر داستان بود؟ آیا باید همینجا دست از کار می کشیدم و حسرت شرکت های بزرگ موفق را می خوردم و به آنها حسودی می کردم؟

اما آیا این به معنای عدم موفقیت من بود؟ من به درجه ای از موفقیت که می خواستم نرسیدم اما با رویای خود زندگی کردم و آنرا به حقیقت تبدیل کردم. اگر این کار را نمی کردم همیشه با این فکر و آرزو زندگی می کردم چه می شد اگر این کار را انجام می دادم آیا شکست می خوردم؟ اما شکست سنگینی نبود. آیا موفقیتی رویایی که انتظارش را داشتم بدست می آوردم؟ نه – اما درس های ارزشمندی گرفتم که باید می آموختم. شما چند نفر نویسنده، کارآفرین، مخترع، هنرمند و… می شناسید که اولین بار توانسته اند موفقیت را لمس کنند؟ احتمالاً هیچ کس. تا زمانیکه به تجربه به چشم معلمی بزرگ نگاه کنیم، شکست بزرگترین معلم ماست و باید بار دیگر با توجه به آنچه آموخته ایم و درس گرفته ایم  شروع کنیم تا در آینده رویا هایمان را به واقعیت تبدیل کنیم.

شاید مجبور باشید چند بار از آغاز شروع کنید اما موفقیت زمانی بدست می آید که از شکست ها و خطا های خود به عنوان سکوی پرتاب استفاده کنید از اشتباهات بیاموزید و تا انتخاب هایی عاقلانه تر داشته باشید و برنامه منسجم تر بریزید و با قدرت و دانش بیشتر به سمت موفقیت تلاش کنید. آیا اگر بار دیگر تلاش کنم به هدف خود می رسم یا دفعه بعد از آن موفقیت را لمس خواهم کرد؟ چند بار دیگر باید تلاش کنم تا موفقیت را لمس کنم؟ چه کسی می داند! اما یک چیز را همه می دانند موفقیت یعنی تبدیل کردن رویا به واقعیت و نگاه کردن به موانع چون پله هایی برای بالا رفتن تا رسیدن به موفقیت نهایی. خوب برای آنهایی که می خواهند بدانند بلاخره چه بر سر من آمد می گویم. پس از بار ها و بارها شکست خوردن های متعدد و گرفتن درس های بسیار از آنها و شروع های بد بالاخره موفقیت از راه رسید اما فقط با ایمان به آنچه قبلاً گفتم. درس های ارزشمندی که شکست ها در اختیار شما قرار می دهند بیاموزید رویا ها را به برنامه های کاری تبدیل نمایید.
و اجازه ندهید یک رویا فقط در حد یک رویا باقی بماند.

نوشته: بایرون پلاسایفر

ترجمه: علی یزدی مقدم

مطالب مرتبط